مرد آسمونی

ََیکی بود یکی نبود.یه زن تنها وغریب توی یک شهر بزرگ درون یک قلعه سیاه اسیر یک دیو پلید روزگار می گذروند. شبا از توی پنجره کوچیک قفس به ماه خیره میشد هر شب دست به آسمون بلند میکرد و از خدای خودش می خواست یکی رو بفرسته که وقتی نگاش کنه  غمها رو از یاد ببره همیشه ارزو میکرد یه مرد مهربون بیاد واونو از توی قلعه سیاه نجات بده سالهای سال به انتظار نشست و هر شب آرزوش رو زمزمه میکرد. زن اسیر خیلی تنها بود وغریب دلش یه همزبون میخواست یه همدم مهربون میخواست. یه شب که خیلی سرد بود و ماه کامل کامل یه فرشته از اسمون اومد و تو کوچه قلب زن پاگذاشت زن تنها وقتی فرشته رو دیدغمهاشو فراموش کرد تمام کوچه های دل زن پر از عطر تن فرشته شد عشق اون مرد اسمونی مانند خون توی رگهای زن جاری شد و مهرش تو وجود زن عجین شد و دیونش کردعاشقش کردفهمید مرد اسمونی همونی بود که از خدا خواسته بود اومده بود تا قلبش رو تسخیر کنه با ورود مرد اسمونی قلعه برای زن بهشت شد دیگه قفس براش معنایی نداشت باغ یخ زده وجودش تبدیل به بهار شد مرد اسمونی با نگاه مهربونش با چشمای قشنگش با دستای پاک ولطیفش غصه ها رو از دل زن شست به زن قول داد نجاتش بده . گاهی وقتا که مرد پا به خلوت زن می گذاشت زن دیوانه تر وعاشقتر می شد اگه یه شب مرد اسمونی نمی اومد زن دلتنگ میشد اشکاش همچون سیلاب رو گونه هاش جاری میشد تموم رویای زن با اون همخونه شدن بود تموم ارزوش رسیدن به تنها مرد زندگیش بود تو روئیاهاش یه کلبه قشنگ ساخت اسم کلبه رو گذاشت کلبه عشق دور کلبه رو گلای یاس کاشت اخه مرد اسمونیش گل یاس رو خیلی دوست داشت کلبش کوچیک بود اما قشنگ روی تختش یه رو تختی پر از گلای سرخ پهن کرد یه چراغ همرنگ مهتاب روشن کرد توی روئیاهاش وقتی مرد اسمونی وارد کلبه میشد کلبه روشن می شد مردش رو لمس میکرد به ارامش می رسوند. خلاصه تموم لحظه های زن تنها با یاد مرد اسمونی میگذروند وبا یاد او نفس میکشید و با نگاه او گرم میشد با عطر نفسهاش مست میشد و از عطر تنش مدهوش اما یک روز مرد اسمونی تصمیم به سفر گرفت و یه شب که هوا گرم گرم بود و ماه کامل نبود سفر کرد رفت وتمام خوشی های زن را با خودش برد رفت و تمام خوبی ومهربونی را با خودش برد . اون ندید که زن چطور شکست وبا نبودش چطور رخت عزا به تن کرد. مرد اسمونی که رفت زن تنها تر از گذشته شد قفس برایش تنگ تر شد شبها دوباره کنار پنجره خیره به ماه میموند . اون خیلی منتظر شد خیلی زیاد هر شب خواب مرد را میدید برای خوشبخت شدنش هر شب تا صبح دعا میکرد . دلتنگی هایش را میریخت توی تنگ ماهی ها واشکش را میریخت پای گلدونهای یاس و شمعدانی. زن میدونست مرد اسمونی که بر گرده دیگه دوستش نداره میره با اونی که کمتر عاشقشه توی یک کلبه دور همخونش میشه اما هیچکس نتونست جای قدمهای مرد روی قلب زن پا بزاره زن اجازه نداد کسی وارد حریم قلبش بشه اون فقط عشقش رو میخواست عشقی که حتی اونو از قلعه ازاد نکرد عشقی که تنها حکایت بود وحدیث اما عشق به مرد اسمونی جاودانه ماند زن هنوز توی قلعه اسیره ...ولی تا ابد منتظرش میماند...

/ 3 نظر / 16 بازدید
نجواگر صبح

سلام دوست عزيزم افسانه زيبا وبااحساسي بود برات آرزوي موفقيت دارم [گل][گل][گل]

رامين

حالا شايد مرد بيچاره توي سفر از دوري زنه دق كرده و مرده باشه... درست عين من...

وبسايت اصفهان من بزرگترين نيازمنديهاي رايگان کشور

خوشحال ميشم به منم سر بزني! يک سيستم وبلاگ دهي جديد را باش آشنا شدم امکانات خوبي داره اونجا هم ميتوني وبلاگ بزني پارس بلاگ دات ايکس واي زد parsblog دات ايکس واي زد parsblog دات xyz [گل][گل] -------------------------------حالا چند تا آگهي بازرگاني-------------------- تبديل وب لاگ شما وبلاگنويس محترم به يک وب سايت با کمترين هزينه هاست رايگان يک ساله هديه من به شما شما فقط هزينه ثبت دامين مورد نظر خود را براي يک سال بدهيد و هاستينگ رايگان داشته باشيد براي کسب اطلاعات بيشتر با اي دي من در تلگرام مکاتبه کنيد @updap -------------------------------------------- بزرگترين آپلود سنتر براي ايرانيان امکان کسب در امد روزانه از تعداد دانلود فايل هاي شما همين الان با مراجعه به وب سايت زير اکانت خود را بسازيد updap دات کام آپ دپ دات کام ---------------------------------------------------------- يک سايت رايگان براي ارسال آگهي هاي شما بزرگترين سيستم نيازمنديهاي رايگان ايران همين الان آگهي خود را منتشر کنيد esfahan.me